عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

16 ماهگی سارینا جونی + 16 مروارید سفید

  عشق مامان و بابا....         ١٦  ماهه شدنت مبارک. باورم نمیشه که ١٦ ماهه میزبان تو ،فرشته مهربون و آروم و صبور و دوست داشتنی هستیم. عاشقانه دوستت داریم.                عزیز دلم، خدا رو شکر یک ماهه دیگه بزرگتر شدی و در ٢٤ مرداد ماه، ١٦ ماهگی ات رو پر کردی و وارد ١٧ امین ماه زندگی ات شدی.............   مبارکت باشه.... به مناسبت ١٦ ماهگی ات، همون شب ( ٢٤ مرداد ماه ) من و شما و بابایی رفتیم بیرون که بابایی  بستنی انار  خیییلی خوشمزه ای برامون خرید و خیلی ...
3 شهريور 1391

سارینا و شب های قدر ...

  الهی ، امشب آمده‌ام تا به چهارده نور پاک، تو را قسم دهم   و والاترین کتاب را بر سر بگیرم و بالاتر روم  ، مرا به خویش وامگذار و در این شب   با بهترین دوستانت هم‌نشین کن و از خویش مران ، که بی‌تو حیرانم و سرگردان . . .   عزیزم، امسال هم خدا رو شکر تونستیم که برای مراسم شب قدر به مسجد بریم با اینکه از هر گونه فضولی کم نگذاشتی و برای یک لحظه هم نمی نشستی و فقط در حال راه رفتن بودی ... با کمک های الهام و عارف و زهرا و مامانی منیژه تونستم تا آخر مراسم در مسجد بمونم ... هر سه شب احیا را تا ساعت 4 صبح همراه ما بیدار بودی ... خدا رو...
2 شهريور 1391

15 ماه رمضان و یک خاطره شیرین....

هر سال مامان جونی شون روز ١٥ ماه رمضان رو به مناسبت تولد امام حسن مجتبی(ع) آش نذری میدن... و چند سالی هست که این روز برای من و بابایی هم یک خاطره شیرین رو به همراه داره. روز ١٥ ماه رمضان سال ١٣٨٦ جشن نامزدی من و بابایی برپا شده بود. یادش به خیر چه قدر زود گذشت... روز اول ماه رمضان برای اولین بار بابایی برای خواستگاری به خونمون اومد و تا روز ١٥ ماه رمضان جشن نامزدی ما برپا شد. و امسال در پنجمین سالگرد نامزدی مون این ماه خوشگل رو توی آسمون زندگی مون داریم: و از خدای خودم ممنونم که اون ایام کمکم کرد و بهترین انتخاب زندگی ام رو انجام دادم  و ازش می خوام که جمع...
2 شهريور 1391

ماه رمضان سال 1391...

امسال هم خدا رو شکر دومین ماه رمضانی بود که با ما بودی.... خیلی دختر صبوری بودی و به هر سختی که بود، خدا کمکم کرد و تونستم تمام روزه هام رو بگیرم ( برعکس دوسال پیش که نتونسته بودم که سال اول به خاطر اینکه سارینا خانوم تو دلم بود و سال دوم شما فقط شیر من رو میخوردی و من نتونستم که روزه بگیرم.)   ماه رمضان امسال علاوه بر اینکه هوا خیلی گرم بود و شما هم شیر من رو می خوردی و خیلی تشنه می شدم، به قدری بعضی مواقع نزدیک افطار خودت رو لوس می کردی و کلی شیرین کاری انجام می دادی و من هم با تمام توانم تو رو تشویق می کردم و کلی قربون صدقه ات می رفتم و گرفتن ماچ و بوسه های آب دار که دیگه هیچ توانی برام نمی موند و یک ...
2 شهريور 1391

پیشرفت های سارینا جون در 16 ماهگی....

                                                  عزیز دلم، توی این ماه خیلی تغییراتت به چشم میامد.....     کاملا می تونی چشم، گوش، دماغ، زبون، مو و حتی دست و پا رو به ما نشون می دی ولی به شرطی که حواست به اطراف نباشه و در حال فضولی نباشی... (از 2 ماهه قبل هم تقریبا می تونستی ولی توی این ماه کامل تر شده)   مامان: سارینا عطسه کن... سارینا : دست می گذاره ج...
26 مرداد 1391

می میرم برای این قیافه ات.... ( 16 ماهگی)

الهی فدات بشم ، که در چندین حالت قیافه ات این شکلی می شه.... خیلی بامزه می شی... 1- وقتی مثلا زمین می خوری و دردت میاد، سریع با این قیافه میای طرفم و من باید اول خانوم رو بوس کنم و محلی که دردش اومده رو ناز کنم و با هم بریم و مکانی که زمین خورده رو اه ه  کنیم...... 2- وقتی کار بدی کرده ای یا به چیز خطرناکی دست زده ای و من برایت اخم می کنم با این قیافه میای تو بغلم و من رو بوس می کنی تا مثلا از دلم در بیاری... 3- وقتی چیزی رو می خوایی و بهت نمی دیم ، قیافه ات رو این جوری می کنی و از ما یک کمی فاصله می گیری و این یعنی که خانوم قهر کرده و ما باید بریم منت کشی خانوم... 4- وقتی بچه ها دارن تو بازی دعوا می کنن با ...
19 مرداد 1391

سارینا و خرگوش کوچولو ....

  عزیزم، جوجوهایی که دایی محمد برات آورده بود بزرگ شده بودن و نمی تونستن تو قفس زندگی کنن ... به همین خاطر جوجه ها رو به دایی محمد شون دادیم و ایشالاه تا زمستون دوباره جوجوهای کوچولو برات می گیریم... بهتر هم شد چون یک کمی جوجه ها برات تکراری شده بودن و هم اینکه یک کمی ازشون دور باشی بعد یک مدتی برات دوباره تازگی دارن... شب بعد از سالگرد ازدواج مون دایی محمد و زندایی میترا برای افطاری اومدن خونمون که جوجه ها رو هم ببرن.... ولی دایی محمد از باغ سبز برات خرگوش آورده بود ، که خیلی خیلی ذوق زده شده بودی و تمام مدتی که دایی شون خونمون بودن از کنار قفس رد نمی شدی و با تمام هیجان همه رو صدا می زدی که بیان خرگوش رو ببینن...
19 مرداد 1391